default_mobilelogo

 

«سه خواهر» به نویسندگی و کارگردانی مرتضی اسماعیل‌کاشی، این روزها در سالن بزرگ تالار مولوی روی صحنه می‌رود. این نمایش اقتباسی از اثر مشهور چخوف با همین عنوان است. دستگاه زیبایی‌شناسانه‌ متن دراماتیک چخوف، اینک یکسره دگرگون شده و با اثری معاصر مواجه‌ایم که به‌واسطه‌ی کاربستِ تن، تقطیع کلام و محوریت صحنه، به‌جای محوریت گفتار دراماتیک شکل پذیرفته است. نمایش «سه خواهر» اسماعیل‌کاشی، پروژه‌ای کارگاهی است. او طی دو سال گذشته با تربیت و آموزشِ گروهی بازیگر جوان، ایده‌های اجرایی خود را شکل داد و در این مدت نسبتا طولانی آن را پرداخت کرد. این شکل ایده‌پردازی و پرداخت جزئیات در تعامل با اجراگران اثر، این اجازه را به خالق کار می‌دهد تا با برخورداری از امنیت روانی بالا کارش را به انجام رساند. نتیجه‌ نهایی -به باور نگارنده- تولید نمایشی به دور از استانداردهای تحمیلی چرخه‌ اقتصادی تئاتر و در خدمت ذات هنر است. 

سه خواهری که شما ساخته‌ای به‌نظر من صرفا گوشه‌‌چشمی به نمایشنامه‌ «سه‌خواهر» چخوف دارد. فکر می‌کنم که شما اثر چخوف را بهانه‌ کار خودتان کرده‌اید. «سه خواهر» شما همزمان «خواهران مویرا» (دختران زئوس) هم هستند. همزمان دختران شاه لیر هم هستند؛ هر چند می‌دانم که خود چخوف هم نیم‌نگاهی به دختران شاه لیر داشته است. «سه خواهر» شما حتی برای لحظاتی «زنان جادو»ی مکبث هم می‌شوند. چطور شد که این همه شخصیت را در دیگ جوش درام ریختید که موجوداتی اثیری‌ از این دست پدید آمدند؟

این‌که اثر چخوف بهانه کارم بود به‌نوعی درست است. یکی از تاثیرگذارترین جملاتی که در مورد شکل‌گیری یک اثر نمایشی خوانده‌ام مربوط به میرهولد است: «نخست باید فکر نویسنده را کشف کنیم بعد باید آن فکر را به‌شکل تئاتری به‌نمایش درآوریم.» خیلی قبل ایده ترکیب «سه خواهر» چخوف با قصه خواهران دیگری که در حوزه ادبیات حائز اهمیت هستند را در سر داشتم؛ اما هرچه چخوف را بیشتر خواندم، بیشتر به گستردگی ابعاد وسیع و مفاهیم و معانی آن پی بردم. آن‌قدر که تسلیم شدم و از آن ایده دست کشیدم. احتمالا تاثیر آن ایده به‌نوعی در متن نهایی اجرای من باقیست؛ اما مهم‌ترین مسئله این است که هرکدام از کاراکترهای سه خواهر می‌توانند بازتابی از لحظات زندگی ما باشند. این‌ها تکثیر می‌شوند، رشد می‌کنند و جهان از کاراکترهای مشابه پر می‌شود. از این رو «سه خواهر» چخوف کافی ‌است، اما وجوه دیگری از آنان تا حدی تکمیل‌کننده آدم‌های آن جهان هستند.

 

پس باور دارید که آنچه در نمایش «سه خواهر» به مخاطب ارائه کرده‌اید تاویل شخصیتان از نمایشنامه‌ «سه خواهر» چخوف است؟ حالا بیایید درباره‌ همین تاویلِ تازه گفت‌وگو کنیم. نخستین چیزی که به‌نظر من چشم‌گیر می‌آید اشتقاق شخصیت سه خواهر است. سه خواهر در لحظاتی از اجرا تکثیر می‌شوند. گویی آینه‌ای در برابر ایشان قرار گرفته است و به‌واسطه‌ این آینه‌ نادیدنی، سه خواهر درون آینه را هم می‌بینیم. مقصودم این است که شش نفر در صحنه دیده می‌شوند که بناست نقش سه نفر را ایفا کنند. آن سه خواهر دوم به باور من، تمناهای سرکوب شده‌ سه خواهرند که بی‌پروا و بدون احتیاط در پیشگاه «ابر-من» (تمامی هنجارهای معمول جهان متن چخوف)، منویات سه خواهر را صراحتا بروز می‌دهند. آیا تحلیل مرا از متن نزدیک به خواست فردیتان می‌دانید؟ و اگر اینطور است لطفا کمی بیشتر درباره‌ آن سوی دیگر «سه خواهر»‌ برایمان بگویید.

 

درست است... من، دريافت خودم را از متن چخوف به اجرا گذاشتم اما ايده‌ تكثير كاراكترها به‌طور مستقيم از نمايشنامه چخوف آمده است، می‌خواهم به ديالوگ «ورشينين» در پرده‌ اول از نمايشنامه چخوف استناد كنم: (توي صد‌هزار نفر جمعيت اين شهر، كه همه‌شان بی‌‌شك عقب مانده و بی‌فرهنگند، سه تا مثل شما پيدا می‌شوند... بعد از مرگ شما، شايد شش تای ديگر مثل شما سر درآوردند، بعد دوازده تا و همين‌طور تا بالا، تا آن‌جا كه بيشتر مردم مثل شما می‌شوند.)

تحليل شما درست است، سه شخصيت ديگر كه من آن‌ها را سه دختر می‌نامم همچون آينه‌ای درونيات سه خواهر را بازتاب می‌دهند و هم آينده‌ آنانند، با همان خواست‌ها و نيازها. اما در هيبت زندگی ديگری در جهانی موازی، آن‌ها هم همان سه خواهرند، هم فرزندان آنان هستند و هم فرزندان برادرشان و هم روياها و كابوس‌ها و هم بسياری چيزهای ديگر و درعين‌حال می‌توانند هيچ‌كدام نباشند. اهميت ندارد كه دقيقا بگوييم اين‌ها كيستند، مسئله كاری است كه انجام می‌دهند. نکته دیگری که می‌توانم اضافه کنم این است که بدیهی است که جنسیت در این نمایش مهم نیست؛ مسئله سه خواهر، مسئله‌ای انسانی و جهان‌شمول است.

قصد کرده بودم که در پرسش بعدی موضوع سه خواهر را به بشریت تعمیم بدهم که خودت پیش‌دستی کردی. راستش همیشه فکر می‌کردم که سه‌گانه‌ چخوف، یعنی «باغ آلبالو»، «دایی وانیا» و به‌طور ویژه «سه خواهر»‌، هر سه درباره‌ تباهی‌اند. هر سه درباره‌ گذر از ویرانه‌های سپهر اخلاق سنتی، درباره‌ گذر از پایبندی به الگوهای دراز‌آهنگ فرهنگی و درباره‌ حرکت به‌سوی افقی ناشناخته‌اند. این افق ناشناخته گاه خود را در قالب «آرمان‌شهر» می‌نمایاند. مثلا در نمایشنامه «سه خواهر»، مسکو چنین کارکردی دارد. پس از دو سال که خانواده به روستای کوچکی مهاجرت می‌کنند «مسکو» پررنگ می‌شود و درنهایت آنقدر نقش برجسته‌ای می‌یابد که دیگر شبیه بهشت است. این مسئله را شاید بتوان در تاریخ تمامی کشورهای در حال گذار جست‌وجو کرد. بحران از کف دادن آنچه بود و جایگزین کردن رویایی دست نیافتنی به‌جای آن. وقتی که «مسکو» از «مسکو» عبور می‌کند و بدل به «آرمان‌شهر»‌ می‌شود. از این راه می‌توان گفت «سه خواهر» درباره گذر از «بودنی» به «نابودنی» است یا در کلامی ساده‌تر می‌توان گفت: سه خواهر درباره‌ انحطاط‌ است. آيا چنین تحلیلی در کار شما نقشی تعیین‌کننده دارد؟

بله؛ انحطاطی در پی به‌دست آوردن این اتوپیا پدید می‌آید. ضرب المثل «آب در کوزه و ما گرد جهان می‌گردیم» مصداق بارز این اجراست؛ و در عین حال خود انحطاط است. اما من می‌خواهم از جای دیگری وارد این موضوع شوم. مسکو هدف غایی آدم‌های نمایش است. مسئله این‌جاست که در خوشبینانه‌ترین حالت، ما هدف‌مان را شناسایی می‌کنیم و در جهت رسیدن به آن گام برمی‌داریم. این‌گونه، به‌نوعی زندگی‌مان سمت‌و‌سو و جهت پیدا می‌کند. شکل دوم این است که ما می‌نشینیم و در انتظار رسیدن به آن فلسفه بافی می‌کنیم و در رویاهایمان به دنبال آن‌ می‌گردیم. این‌جاست که هیچ مسیری وجود ندارد. زندگی شکلی واهی و سراسر تکرار و روزمرگی به‌خود می‌گیرد. در شکل اول، انسان در راه است و خود را به وسیله‌ای مجهز می‌کند تا طی طریق کند. در شکل دوم تجهیزاتی وجود ندارد. این فرد، بیشتر دچار ناملایمات زندگی شده و در برابر موج بلایا سست و شکننده خواهد شد. گاهی ابتذال از همین‌جا ریشه پیدا می‌کند. شکل سوم بسیار فاجعه‌انگیز است. بدبینانه‌ترین شکل این است که انسان متوجه این مسئله شود که اساسا در پی چیزی بوده که وجود ندارد. درست زمانی‌ که به این سطح از آگاهی برسد که آرمانشهری وجود ندارد. این‌جاست که سرگردانی ابدی فرا می‌رسد. دیالوگ‌های پایان نمایش منجر به همین سرگشتگی می‌شود: «ماشا: مسکو کجاست؟مسکو اینجاست؟/ اولگا: چه اهمیتی داره؟» هول‌آور است اگر متوجه شویم آن آرمانشهری که به‌دنبالش هستیم -چه خود را وقف یافتنش کرده باشیم و چه نه- همان‌جایی است که ما حضور داریم. این‌جاست که دیگر نه مسیری هست ونه مقصدی. «آرمانشهر» فرو می‌ریزد و حتی رویا هم کارکرد خود را از دست می‌دهد. این سرگشتگی بی‌پایان است. آنقدر که مرگ هم نقطه پایانی برایش نیست. این دردی بی‌پایان است و به‌نظرم انسان دنیای مدرن نیز دچار آن است. من معتقدم که گاهی طرح بعضی پرسش‌ها از به‌دست آوردن جواب کارآمد‌تر است و منجر به روشنگری می‌شود. پرسش اساسی این است که آیا آرمانشهری وجود دارد یا نه؟

روشن‌ است که «سه خواهر» شما هم بر محور همین پرسش شکل گرفته است. 

بازیگری و کارگردانی تفاوتی ندارد؛ تئاتر، تئاتر است

هرچند دوست دارم که این گفت‌وگو بسیار بیش از این به درازا بکشد با این همه ناچارم به همین اندازه بسنده کنم. و این هم پرسش پایانی: چه شد که تصمیم گرفتید کارگردانی کنید؟ این پرسش کلیشه‌ای را از همه‌ کسانی که پیش از کارگردانی، بازی کرده‌اند؛ درست پس از ساخت اولین کارشان می‌پرسند. دلم نیامد که از شما نپرسم. چرا که فکر می‌کنم دلایل متفاوتی دارید. حدس می‌زنم که تدریس در این راه نقش پررنگی داشته است. لطفا خودتان دقیق‌تر توضیح دهید و در عین حال برایمان بگویید که تجربه‌ کارگردانی نخستین کار چقدر شما را به جان تئاتر نزدیک‌تر کرده است؟ دوست‌ دارم چشم‌اندازی که امروز در برابرتان می‌بینید را برایم شرح دهید. البته این شد چند پرسش همزمان!

از آخرین بخش سوال شروع می‌کنم. چشم‌انداز امروز من، همان چشم‌انداز دیروز است. هم‌چنان مهم‌ترین مسئله همان ارزش‌های هنری و اخلاقی است. برای من تفاوتی ندارد که با چه عنوان در حوزه نمایش فعالیت می‌کنم. هدف بنا کردن نمایشی است روی صحنه که از ارزش‌های هنری آکنده است. نمایشی که بتواند با مخاطب ارتباط بر قرار کند و تاثیر خودش را بگذارد. پس بازیگری، کارگردانی یا هر عنوان دیگری اهمیت ندارد؛ تئاتر، تئاتر است و من در تئاتر کار می‌کنم. تجربه تدریس بازیگری در سال‌های گذشته در شکل‌گیری و کیفیت این نمایش تاثیر بسزایی داشته است. این نمایش برآیند یک پروسه آموزشی است. هنرجویان کارگاه با کار طولانی و طاقت‌فرسا روی ابزارهای بازیگری وارد مرحله تمرین این نمایش شدند. هنرجویان پس از طی‌کردن راهی طولانی به مقصد رسیده‌اند و تجربه‌های بسیاری را در این مسیر اندوخته‌اند. این برای من خوشحال‌کننده و لذت‌بخش است. این هم شکل دیگری از کار در تئاتر است.

 

بازگشت به صفحه گفتگو و گزارش