default_mobilelogo

 

به بهانه اجرای پرسه های موازی...
فلسفه دوران مدرن از درون ریزبافت های زندگی روزمره ،سادگی های به عادت در آمده، ترس ها و امیدها و یاس و پیش پا افتاده ترین اتفاقات،شکل میگیرد... و این همان بازی مکالمات سقراطی است که در پرسش و پاسخ های وی با عوام مردم رخ میداد، سیاست ،ایدئولوژی و حکومت ها ،آنگاه که بر انتزاعی ترین وجوه جامعه حکومت میکنند، و بر سهل ترین پایه های زندگانی وسطحی ترین روزمره گی ها نظارت دارند، لاجرم تفکر را دچار انتزاعی میکنند که خلاصی از آن دیگر چندان آسان نیست و فلسفه دوران مدرن از این انتزاع آغاز میشود، 
امشب فرصت آن میسر شد،تا در تالار مولوی شاهد یک اجرای فوق العاده باشم.....پرسه های موازی،به نویسندگی و کارگردانی پیام لاریان....ابتدا سعی میکنم،درک خود را از  این گروتسک موفق بیان کنم،نویسنده (پیام لاریان) در کلمات،شیوه مستند روایی را پیش گرفته،یک رخداد ،که شاید تیتر و شرح کوتاه آن را جایی خوانده،مثلا در ستون کوتاهی از یک روزنامه،که اگر اینچنین بوده باشد، صرفا یک خبر کوتاه بوده،بدون شرح و جرح واقعه،آخر مدت هاست که دیگر قرار نیست اخبار با بار منفی،در اوراق روزمره گی جامعه جایی داشته باشد،باری به هر طریق یک خبر تکه و پاره،نویسنده را برانگیخت تا در باره شرح آن ،خیال خود را رها ساخته، و روایتی را خلق کند،که اگر چه خیال است،اما نه مگر آنکه،هر انچه خیال است،از واقعیت سرچشمه میگیرد،ونویسنده،چنان تحت تاثیر وخامت خبر شده،که پی گیر رخداد شده و تا آنجا که امکان وتوانایی اش یاری داده، شرح ریزه وقایع این رخداد را جویا شده....و در  نهایت آن را به نمایشی مستند تبدیل کند، و همین شیوه مستند روایی را در اجرا نیز بکار گیرد.....نویسنده در تاریکی صحنه حضور دارد و با لحنی خبری، به دور از القاء هر احساسی،خط ربط اجرا را ،انگار که از روی برگه خبر،برای تماشاچی در تاریکی مانده،میخواند،سه پرسوناژ در متن و در اجرا حیات می یابند، مانی همان آرش، علی رضا همان بابک و فریبا همان نادیا....این سه پرسوناژ و موازی های آنها،مستند پیام لاریان را روایت میکنند، اما نه با لحن خبری، بلکه روایت مستند را در پیش چشم تماشاچی زنده میکنند.....
خب تا همین جا،یک اتفاق خوب افتاده، واقعیت را چنان دچار انتزاع کرده ایم، که نیاز تماشاچی به هر گونه قصه و داستان را از بین برده ایم..... ونویسنده در متن و کارگردان در اجرا،چنان موفق این متلاطم را وزین ساخته،که در پایان نمایش،به عنوان تماشاچی،احساس میکنیم، واقعه درست جلوی چشم ما رخ داده و ما ناظر حقیقی فاجعه ای بودیم .....
اتفاق بزرگ بعدی، فضا و صحنه نمایش پرسه های موازی است.....
در اجرای متن های انتزاعی،اگر فکر کنیم،یک اتفاق خوب را تنها یک نفر حادث شده، خیالی پوچ بیش نیست، لا اقل من اینطور فکر میکنم، در اینگونه اجراها، همه چیز حاصل یک فکر  و شور جمعمی است و در نهایت،تفکر جمعی در پی شخصیتی توانا،برای خلق خیال و تفکر خود است، واین شخصیت، در اجرای پرسه های موازی،سعیدحسنلو،طراح جوان و خوش فکر بود،که چندی است ،فضاسازی های فوق العاده ای از او میبینیم،و این آخری،پرسه های موازی،یکی از نقاط اوج او بوده، سه پرسوناژ و موازی هایشان، در طراحی صحنه، از تقسیم جایگاه تماشاچی آغز شده، تماشاچی برای استقرار، در سه وجه تقسیم شده،که هر وجه،موازی میز و یا به عبارت بهتر،جایگاه سه گوش میان صحنه است، پس به این ترتیب، سایه ها،درخطوط موازی، همراه با پرسوناژهای میان صحنه،در جایگاه تماشاچی تکثیر شده و انگار که تا آخرین نفس زنده ادامه دارد، واین قاعده به اصل مستند نمایش کمک بسزایی میکند....
ودیگر کف صحنه،من شخصا به اتفاقی که بر کف صحنه رخ میدهد،بسیار ارزش قائلم....و بسیار تاسف میخورم از حکایت هایی که آرایش کف صحنه را،بعنوان بستر رخداد،نادیده میگیرند، سعید حسنلو،کف صحنه را با صفحه ای مثال صفحه شطرنج آرایش کرده، نه یک شطرنج متقارن، بلکه در گوشه هایی،تقارن را به هم ریخته،بدون آنکه شرح شطرنج را از دست بدهد....در یک بستر به ظاهر آراسته،اتفاقاتی رخ میدهد، که اگر بی دقت کافی با آن برخورد کنیم،هرگز آن را در نمی یابیم، مثال همین پرسوناژهای مساوی، در جامعه ای بظاهر منظم، با برنامه ای ظاهرا منظم، گاه از کنار شواهدی عبور میکنیم،که واقعیت این نظم حقنه شده را به سخره گرفته و حقیقت موجود را فاش میکند....و چه بسیار،مدام و مدام  از کنار این آشفتگی ها میگذریم بی آنکه فرصتی برای تأمل به خود بدهیم.....سعید حسنلو همین شیوه را در طراحی نور هم اجرا کرده، استفاده از نورهای موضعی،کوچک و خاکستری، که همانندکورسویی در روشنایی روز آفتاب سوز، باریکه راهی چون مسیرهای مفقوده،روبه حقیقت می رود......در این موارد نیز،اجرای پرسه های موازی، هم پای متن نویسنده و تالیف تفکر کارگردان،بسیار موفق بوده.....
و میپردازم به بازی ها، سه بازیگر جوان،بانو الهام نامی و آقایان آسو بهاری و بهروز خرم، خالق وزندگی بخش کلمات  پیام لاریان بودند، اجرای هرسه بازیگر جوان، تا آنجا دچار ودرگیراحساسات میشود که مبادا، شیوه مستند اجرا را بر هم بریزد، سه تیپ حرکتی،با میزانسن های کوتاه ،بدون هیچ اغراق در حرکت و اندام،فریم به فریم،به موازات این سه گوش در حکت اند، و مدام توازن سه گوش را حفظ میکنند، تا مبادا سه پایه لق جامعه سرنگون شود.....آخر در سیاست جدید دوران،دیگر هیچ پرسوناژی آنچنان اهمیت ندارد تا بر اساس آن،ساختارجامعه  دستخوش دگرگونی شود،در فلسفه مدرن، انسان توده ای است،که میتوان آن را قربانی کرد،تا از زمین موجود،سهم بیشتری به چنگ آورد، و در این نمایش نیز،هیچیک از پرسوناژهای انسانی،آنقدر اهمیت ندارند، تا بر او به چشم یک انسان نگاه کردوتا شاید فریاد او را شنید،تا شاید راهی برای نجات او جست.....سه آدم،یک مونث،دو مذکر، در جایی، که آنهم نشانی دقیقی ندارد،فقط کهنه سرایی است تاریک و نمور،در یک جای دور، شاید نزدیک،اما نه در دید رس، خود درپی راه نجاتی برای خویشتن،تیتر یک خبر را میسازند، درد چه بوده؟ نه،چیز مهمی نیست، در حرکت سربالایی سیاست و بینش اجتماعی، سنگ ریزه هایی هستند،که ناگزیر عقب مانده و در یورش این عقب ماندگی،بناچار خفه میشوند، سه تیپ،نمایش پرسه های موازی،هیچ کس نیستند،اصلا آدم های مهمی نیستند،هیچ جایگاه مهمی در چرخه رو به بالای سیاسی ندارند، نه در برد برد شریک اند و نه در باخت باخت و نه در بر باخت، صرفا نفوس انسانی بی هویت شده اند، هیچ یک از بازیگران این نمایش،وارد شخصیت سازی و یا کسب هویت پرسوناژ نمیشوند، هر کدام صرفا مستندی را ایفا میکنند، تا شرح نویسنده و دیدکارگردان از متن را تجلی کنند، جراحی یک خبر،همین و همین شیوه اجرای مستند بازیگران، برعمق فاجعه رخ داده می افزاید....او میتواند من باشد،من میتوانم آن دیگری باشم،آیا غو فرزند من نیست؟ او دختری نیست که هر روز در عبور از کوچه او را میدیدم و حالا مدتی است که دیگر نیست؟ راستی پسر همسایه مان کجاست؟ نکند هم او باشد؟.......
باری بسیار حرف برای گفتن لا بلای پرسه های موازی دارم، اما تنها به همین بسنده میکنم،هرچند همین هم طولانی شد......
ودر آخر ،نظر شخصی ام را میگویم،بسییار کار را دوست داشتم، و با این اجرا همانطور وهمانقدر ارتباط گرفتم که منظور نظر کارگردان ،به عنوان مولف اثر بود.....وبازی درخور تامل بازیگران جوان برایم بسیار جذاب آمد،علی الخصوص بانو الهام نامی،که از بیان قوی تری برخوردار بودند، وخط پایانی،اینکه،اخبار گویای حوادث تلخی است،من متاسفم برای جوانانی که ناگزیر مایوس میشوند،ناگزیر سرخورده میشوند،ناگزیر به هم کشی دست می یازند، و خوشحالم برای هنر تئاتر،که همچنان پیشرو روشنفکر هنرهاست و آنجا که  سرمایه هابرای آثار آثار سفارشی نخ نما صرف بلاهت شده،در تالار دانشجویی و جوان،همین بغل گوش مان، چنان نیشتری بر تماشاچی وارد میکند که چاره نمی ماند،جز فریاد،«به این سو نگاه کن،من واقعیت دارم»....
خوشحالم که این اجرا را دیدم و خوشحالم برای وجود چنین جوانان فرهیخته ای، که شانه از زیر بار درد  خالی نمیکنند ودچار بی دردی نمیشوند.....
مرسی گروه پرسه های موازی......
رؤیا افشار...

 

بازگشت به صفحه نقدو یادداشت