default_mobilelogo

 

پرسه های موازی تلخ است ولی عاری از حقیقت نیست.نبضی پنهان زیر پوست شهر است ولی دیده نمی شود. پرسه های موازی آیینه تمام نمای این ضربان هولناک است که به عریانی تمام ،  خود را به رخ می کشد که باور کنی یا نکنی هست ، وجود داردکه اگر امروز به اختیار نپذیری، فردا به اجبار خواهی پذیرفت.پیام لاریان ، دغدغه ی نسل خود را دارد. نسل جوانانی که گویا در تنهایی و تاریکی،  به فردای بی نور خود خیره می شوند و در انزوای دهشتناک خود ، دل می بُرند از هر آنچه که نیست و ما تصور می کنیم که هست ! اما بر این باورم که پرسه های موازی برای جوانان نیست ، در مورد جوانان است. تئاتری است برای نسل من که بیاندیشیم به اینکه چرا با ادبیات فرزندان خود ارتباط برقرار نمی کنیم ، چرا دغدغه ها و نگرانی هایشان برای ما قابل درک نیست  و مهم تر از همه اینکه چطور می توانیم جهان را از دریچه چشم آنان ببینیم ؟! در راستای انتقال مفاهیمی از این دست ، کارگردان از هر گونه احساساتی گری در صحنه پرهیز کرده و در تمامی لحظات اجرا ، اندیشه ی مخاطب را فعال نگاه می دارد. تماشاگر در مواجهه با اثر ، با فریبا و علیرضا و مانی ، همذات پنداری نمی کند و دلش برای آنها نمی سوزد بلکه به درد می آید و گزش نیش برنده ای را در قلب خود حس می کند که سرچشمه ی این روان نژندی در کجاست و راه چاره کدام است؟ ادبیات متن به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار کرده و بازی های  روان و راحت ، باور پذیر هستند . نکته ی قابل تامل در این اثر ، یکدستی اجرا است. از متن گرفته تا کارگردانی ، بازیگری ، طراحی صحنه ، بافت صوتی  و حتی پوستر. درتضادی عمیق با نام نمایش در هیچیک از این موارد ، خطوط موازی به چشم نمی خورد. تنها تقاطع است ، شکستن و گم شدن.گویا این موازات ، تنها در یکدلی گروه اجرایی تبلور یافته و معنی شده است.  تجلی تفاهم فکری کارگردان و طراح صحنه به خوبی هویداست. سعید حسنلو به عنوان طراح صحنه با پیام لاریان به عنوان کارگردان به عالی ترین شکل  اتحاد هنری دست یافته و هر یک ، دیگری را تکمیل کرده اند.الگو های مفهومی موجود در طراحی صحنه ، مفاهیم مسستر در بطن  جهان نمایش نامه را به چالش کشیده و عینیت بخشده اند .کف صحنه ، شطرنجی است اما نه یک صفحه شطرنج متعارف ؛ صفحه ای که از یک مثلث بی قاعده تشکیل شده و تمامی خانه های سیاه و سفید آن به هم ریخته اند، آشفتگی جهان نمایش را تصویر می کنند. این تصویر به همراه شکل و ساختار میز و چینش بازیگران به ترکیبی دست می یابد که از هر سو تماشاگر را با تهاجم مواجه کرده و امنیت خاطر او را برای دیدن یک نمایش سرگرم کننده از بین می برد.آینه های تعبیه شده در پازل کف ، تمهید هوشمندانه ای است برای بازتاب نور شمع ها که بدون نیاز به حضور نورهای دیگر ، صحنه ، قابل رویت بوده و در عین حال فضاسازی آیینی صحنه نیز مخدوش نشود. صحنه ، کف محور هست و نیست. هست چون اختلاف سطحی در آن تعبیه نشده و نسبت های ارتفاعی توسط میز و چهارپایه ها ایجاد می شود و نیست چون سایه پردازی موجود در صحنه ، تعلیق بصری قدرتمندی را ایجاد می کند که حکایت عدم وجود نقطه ی اتکایی برای شخصیت های نمایش و گم گشتگی آنها  در خلاء لایتناهی است. نور ، در همان لحظات آغازین اجرا  ، قراردادهای خود را  به وضوح تعریف می کند و خود ، وجهی نشانه ای می یابد.نورهای سقفی فقط در رجعت به گذشته مورد استفاده قرار می گیرند و زمان حال ، با زاویه ی نامتعارف نور از پایین ، نور پردازی می شود. آسمان و زمین خالی از نور هستند و تنها نور موجود در زمان حال ، کورسویی است که از همنشینی سه شخصیت پدیدار شده است و ما از دریچه چشم آنان به این فضا نگاه می کنیم و تاریکی هایی که گذشته از کاربرد اصیل خود در تکمیل نور ، در هماهنگی کامل با سکوت های صحنه طراحی شده است.سکوت هایی فکر شده  که گاهی شنیدن صدای زمینه ای و ملایم موسیقی هد ست علیرضا ، آن را بسیار دلنشین می کند.پرسه های موازی تلخ است اما تئاتر است و در این آشفته بازار از معدود لحظاتی است که می توان به زنده بودن تئاتر دل خوش کرد. این لحظه های ناب را از دست ندهید.                              
                                                                                                 فرشاد منظوفی نیا

 

بازگشت به صفحه نقدو یادداشت